|
|
|
|
نسبت «خود» با «دیگری» در اندیشۀ دکارت و پاسکال
|
|
|
|
|
|
|
|
نویسنده
|
شهرآیینی مصطفی ,رئیسی مازیار
|
|
منبع
|
جاويدان خرد - 1402 - شماره : 43 - صفحه:179 -200
|
|
چکیده
|
دکارت میکوشد با بهکارگیری راهکار شک و بهیاری روش تحلیل، نخست هستی خود را اثبات کند و سپس چیستی «خود» را در مقام جوهر اندیشنده معلوم سازد. او پس از روشنکردن تکلیف «خود» در دو تامل نخست است که از رهگذر تصورات واضح و متمایزی که از «دیگری» (اعم از خداوند و موجودات دیگر) در خود مییابد، درباره هستی و چیستی «دیگری» حکم صادر میکند. او سرانجام، با استفاده از حقایق مکشوف با نور طبیعی عقل است که به سراغ اصول تنظیمکنندۀ مناسبات با دیگری میرود. اما پاسکال در ضمن اعتراف به عدم امکان کشف «خود» از طریق دروننگری، فرآیند ابتکاری دکارت در تاملات را وارونه میسازد و کشف «خود» را در گرو رابطهاش با «دیگری» و متاخر از آن میداند. بدین ترتیب سوژۀ اندیشندۀ آزاد و خودآیین دکارتی که «دیگری» را جز در مقام متعلق شناخت خود به رسمیت نمیشناسد و هستی و چیستی «دیگری» را در گرو تصوری میپندارد که «خود» از او دارد، درست در برابر انسان مجبور و دگرآیین پاسکالی قرار میگیرد که هستی و چیستیِ خود او نیز بر دو محور پیش و پس از هبوط، از سویی، و پیش و پس از دریافت فیض الهی، از دیگر سو، وابسته است که در هیچکدام اراده آدمی مطلقا نقشی ندارد. تنها تغییر وضعیت وی پیش و پس از دریافت فیض الهی، در تجربۀ نحوههای متفاوتی از دگرآیینی و عدم امکان تجربۀ هر گونه خودآیینی است و سرانجام، تنظیم مناسبات با «دیگری» نیز تنها در پرتو ارجاع به یک «ابردیگری» که خداوند باشد میسر میگردد. دکارت میکوشد با بهکارگیری راهکار شک و بهیاری روش تحلیل، نخست هستی خود را اثبات کند و سپس چیستی «خود» را در مقام جوهر اندیشنده معلوم سازد. او پس از روشنکردن تکلیف «خود» در دو تامل نخست است که از رهگذر تصورات واضح و متمایزی که از «دیگری» (اعم از خداوند و موجودات دیگر) در خود مییابد، درباره هستی و چیستی «دیگری» حکم صادر میکند. او سرانجام، با استفاده از حقایق مکشوف با نور طبیعی عقل است که به سراغ اصول تنظیمکنندۀ مناسبات با دیگری میرود. اما پاسکال در ضمن اعتراف به عدم امکان کشف «خود» از طریق دروننگری، فرآیند ابتکاری دکارت در تاملات را وارونه میسازد و کشف «خود» را در گرو رابطهاش با «دیگری» و متاخر از آن میداند. بدین ترتیب سوژۀ اندیشندۀ آزاد و خودآیین دکارتی که «دیگری» را جز در مقام متعلق شناخت خود به رسمیت نمیشناسد و هستی و چیستی «دیگری» را در گرو تصوری میپندارد که «خود» از او دارد، درست در برابر انسان مجبور و دگرآیین پاسکالی قرار میگیرد که هستی و چیستیِ خود او نیز بر دو محور پیش و پس از هبوط، از سویی، و پیش و پس از دریافت فیض الهی، از دیگر سو، وابسته است که در هیچکدام اراده آدمی مطلقا نقشی ندارد. تنها تغییر وضعیت وی پیش و پس از دریافت فیض الهی، در تجربۀ نحوههای متفاوتی از دگرآیینی و عدم امکان تجربۀ هر گونه خودآیینی است و سرانجام، تنظیم مناسبات با «دیگری» نیز تنها در پرتو ارجاع به یک «ابردیگری» که خداوند باشد میسر میگردد.
|
|
کلیدواژه
|
دکارت، پاسکال، خود، دیگری، خودآیینی، دگرآیینی
|
|
آدرس
|
پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی, ایران, دانشگاه شهید بهشتی, ایران
|
|
پست الکترونیکی
|
maziyarraissi@gmail.com
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
comparison between the relation of the self and the other in descartes and pascal’s thought
|
|
|
|
|
Authors
|
shahraeini mustafa ,raissi maziyar
|
|
Abstract
|
while descartes tried in his philosophy after using the procedure of doubt by introspection and rational intuition to achieve the essence of “the self” as thinking substance and then by clear and distinct ideas that he already had of “the other” (including god and other creatures) to make judgement about the existence and the essence of “the other” and in the end by using the truths which were known with the mediation of natural light of reason to acquire the regulator moral principles with “the other”, pascal in addition of asserting the impossibility of discovering “the self” by introspection, reversed all the creative process of descartes and considered discovering of “the self” in its relation with “the other” and succedent to it and as a result, the free thinking and autonomous cartesian subject that faced “the other” only as its object of knowledge and supposed the existence and the essence of “the other” as something dependent on the ideas that he had from them, manifested in complete contrast with the heteronymous and subordinate pascalian human that his only alteration before and after grasping the god’s grace lies in experiencing the different kinds of heteronomy and the impossibility of autonomy and finally, regulation of relation with “the other” just establishes by referring to a “super other” i.eh. god.
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|