|
|
پرسش از سازگاری برهان، عقل و شهود؛ تطور بنیانها
|
|
|
|
|
نویسنده
|
پورحسن قاسم
|
منبع
|
تاريخ فلسفه - 1401 - دوره : 13 - شماره : 1 - صفحه:163 -184
|
چکیده
|
شالودۀ فلسفۀ فارابی و ابنسینا بر محور عقل استوار است و هرچه از ایندو فیلسوف دور میشویم، شهود و کشف، جای عقل فلسفی را میگیرد. مهمترین ویژگی مکتب اصفهان را آمیزش دو رهیافت عقلی و عرفانی دانستهاند. مدعای این مکتب، تلفیق وجه حکمی و برهانی با آموزههای دینی و بطور خاص اندیشههای قرآنیروایی امامیه است. تمامی متفکران مکتب اصفهان به شرح و بسط جوامع حدیثی امامیه پرداخته یا تفسیری بر مبنای حکمت عقلی از قرآن نگاشتهاند. رویکرد تفسیر رمزی و تمثیلی گرچه از ابنسینا رواج پیدا کرد اما شرح بر احادیث و جوامع روایی از ویژگیهای منحصر بفرد مکتب اصفهان است. این مشی تاکنون ادامه پیدا کرده و فیلسوفان برجستۀ پساصدرایی نیز اهتمام به تفسیر آیات و شرح روایات را بخشی جداییناپذیر از سنت فلسفی تلقی کردهاند. شاید در این میان تنها علامه طباطبایی استثنا باشد که تمایز ایندو قلمرو را مورد توجه و تاکید قرار داده است. بههر روی، پرسش اساسی اینست که آیا مکتب اصفهان و در راس آن، نظام فلسفی ملاصدرا، یک اندیشۀ فلسفی و برهانی است یا تابعی از اندیشۀ دینی بوده و مبنای برهان صرفاً برای دستیابی به تفکری از پیش صادق، بکار گرفته شده است؟ ملاصدرا و پیروانش به این معضل توجه داشته و بر سازگاری این دو شیوه تاکید نمودهاند. پرسشهای مهم در این بحث عبارتند از: 1 آیا باید روش برهان عقلی و منهج کاملاً دینی را متمایز و متفاوت تلقی کرد؟ 2 در صورت تمایز، کدامیک تابع دیگری است؟ 3 آیا در فلسفۀ ملاصدرا برهان عقلی، اصل است یا دفاع از شریعت و اندیشههای وحیانی؟ 4 امور عقلی که قابل اثبات و رد هستند و آموزههای شریعت که ردناپذیر و انکارناشدنیاند، چگونه قابل جمع میباشند؟ در این نوشتار کوشش خواهیم کرد تا نشان دهیم تلاش ملاصدرا برای ایجاد این سازگاری، چندان قرین توفیق نبوده و مجبور شده یا دست از برهان عقلی بشوید یا دین را مورد تاویل عقلی قرار دهد تا سازگاری را امکانپذیر نماید.
|
کلیدواژه
|
برهان عقلی، آموزههای شریعت، سازگاری عقل و شرع، ناسازگاری عقل و دین، مکتب اصفهان، ملاصدرا.
|
آدرس
|
دانشگاه علامه طباطبائی, گروه فلسفه, ایران
|
پست الکترونیکی
|
ghasemepurhasan@gmile.com
|
|
|
|
|
|
|
|
|
the question of the consistency of intellectual arguments and intuition: evolution of fundamental principles
|
|
|
Authors
|
|
Abstract
|
fārābī and ibn sīnā’s philosophies are based on reason, and the further we go from these two philosophers, intuition and unveiling replace philosophical reasoning. the most important feature of the school of isfahan is considered to be the synthesis of these two rational and gnostic approaches. this school of philosophy claims to have integrated philosophical and demonstrative aspects of affairs with religious teachings and, specifically, the imāmīyah qur’anic-narrative thoughts. all thinkers of the school of isfahan have comprehensively explained and extended the imāmīyah ḥadīth or commented on them based the qur’anic intellectual wisdom. the secretive and allegorical approach to interpretation became prevalent in ibn sīnā’s time; however, writing commentaries on ḥadīths and traditional thoughts are among the unique characteristics of the philosophical school of isfahan. this method has been in use since then, and some of the prominent post-sadrian philosophers view writing interpretations and comments on qur’anic verses as an inseparable part of philosophical tradition. perhaps, the only exception here who has emphasized the distinction between these two fields is ‘allāmeh ṭabāṭabā’ī. nevertheless, the fundamental question here is whether the school of isfahan, with mullā ṣadrā’s philosophical system at its center, represents a philosophical and demonstrative school of thought or depends on religious thought and employs argumentation merely to access previously-established and correct thoughts. mullā ṣadrā and his followers have paid attention to this problem and emphasized the consistency of these two methods. the most important questions in this discussion include the following: 1) is the method of rational argument completely different from the religious method? 2) if they are different, which depends on which? 3) which is the basis in mullā ṣadrā’s philosophy: rational reasoning or defending sharī‘ah and revealed thoughts? how could rational affairs, which can be verified or rejected, and shar‘ī teachings, which cannot be rejected, be compatible with each other? here, the author tries to show that mullā ṣadrā’s effort to establish this consistency has not been much successful. in fact, in doing so, he has had to either forget about rational reasoning or interpret the religion rationally to prove their consistency.
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|