|
|
|
|
تقریر هایدگر از ایدیالیسم افلاطونی بهعنوان خاستگاه استتیک
|
|
|
|
|
|
|
|
نویسنده
|
رحمانیان احمد ,مصطفوی شمس الملوک
|
|
منبع
|
حكمت و فلسفه - 1391 - دوره : 8 - شماره : 3 - صفحه:121 -138
|
|
چکیده
|
یونانیان هرگز واژهای مطابق با آنچه ما به معنی دقیق کلمه از واژه هنر مراد میکنیم نداشتند، اما دو مفهومِ poiesis و techne را که معنایی گستردهتر از هنرهای زیبای امروزی داشتند، برای اشاره به این معنا بهکار میبردند. poiesis بهمعنی فرا-آوردن یا ساختن بود که در آن to on، یعنی امرحاضر یا هستنده، به حضور میآمد (وجود موجودات گشوده میشد و این گشودگی همان aletheia یا حقیقت نیز بود) که به دو طریق اساسیِ techne و physis روی میداد. در physis ـکه امروزه آن را به طبیعت ترجمه میکنند اما نزد یونانیان واجد دلالتی گستردهتر از این بود چراکه خدایان نیز در آن بهسر میبردندـ موجودات از جانب خود و در techne از جانب دیگری، یعنی technites، به حضور میآمدند. اما تغییر جهتی که با افلاطون در تفکر یونانی پدید آمد در تفکر به هنر نیز قابل ردگیری است. چنانکه به گفته هایدگر نزد افلاطون، وجود (یا idea) در نسبت ذاتی است با، و (نیز) بیگمان بههمان اندازه معادل است با خودـنشان دادن و پدیدارگشتن، با خود-نشان دادنِ (phainestai) آنچه درخشنده (ekphanes) است و نیز، «ekphanestaton، (یعنی) آنچه بهراستی خود را نشان میدهد و درخشندهتر از هر چیز است، امر زیباست. کارهنری، بهواسطه idea، میرود تا در مقام امر زیبا، (یعنی) بهمثابه ekphanestaton، پدیدار گردد. این را میتوان یکی از مولفههای اساسی تفکر استتیکی به هنر دانست که هایدگر خود به آن اشاره کرده است. اما، افزون براین، دو رویداد دیگر نیز در تفکر افلاطون قابل تشخیصاند که میتوان آنها را بهعنوان خاستگاه دیگر مولفههای اساسی استتیک معرفی نمود؛ فاصله افتادن میان هنر و حقیقت، و نیز جدایی زیبایی از حقیقت. از آنجاکه to on در تفکر افلاطون ضرورتاً میبایست به دو مرتبه وجودشناسانه متمایزِ on te aletheiai (موجود حقیقی یا حقیقتاً موجود)، یا همان idea که چیزی است معقول، و on phainomenon =(ظاهر یا بهظاهر موجود)، یا همان امر محسوس، تفکیک شود، و چنانکه در مکالمه جمهوری آمده است، هنرمند برآورنده وجود موجودات همچون on phainomenon است نهon te aletheiai ، وقوع فاصله میان هنر و حقیقت ضروری میگردد. افلاطون همچنین، درحالیکه همچون اسلاف یونانی خود to kalon =(زیبا)، to agathon =(خیر)، و to alethes =(حقیقی) را در نوعی اینهمانی میفهمد، در فایدروس بر پایه تفکیک وجودشناختیِ فوق ـکه بهواسطه تفسیر خاص وی از وجود موجودات بهمثابه idea ممکن گشته استـ بر تعلق زیبایی به ساحتِ on phainomenon و امر حقیقی به ساحتِon te aletheiai تکیه میکند؛ از اینرو، وقوع گسستی میان آندو ناگزیر میگردد. بدین ترتیب، روشن میگردد که مولفههای استتیکی فوق هر سه ریشه در ایدیالیسم افلاطونی دارند.
|
|
کلیدواژه
|
استتیک ,هنر ,زیبایی ,وجود ,حقیقت و نمود
|
|
آدرس
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
Authors
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|